
روانشناس ها اعتقاد
دارن که خصوصیت حسادت و حسودی با خود انسان به دنیا میاد و همیشه با او زندگی می
کنه و اصولاً ما به هیچوجه نمی تونیم کسی رو در این دنیای به این بزرگی پیدا کنیم
که کمی تا قسمتی از این صفت مادرزادی رو با خودش از عالم ذر به این دنیای پر از زهر
نیورده باشه.حالا در بعضی ها این صفت مقدارش کم هست و فقط در حد رفع نیازهای شخصی
خود اون بندهء خداست و در بعضی افراد مقدارش اینقدر زیاده که می تونه نیازهای شخصی
یه شهر و محله رو هم برطرف بکنه!!!
الغرض می خوام بگم
که این بندهء خدا که خود بنده باشم،از کودکی فقط به اندازهء مصرف شخصی خودم مقداری
از این صفت رو داشتم و گاهگاهی در موارد کاملاً شخصی ازش استفاده های خوبی می
بردم.مثلاً:در زمان کودکی،وقتی که بابای گرامی،یک دوچرخهء زیبا و خوشگل برای داداشی
گرامی خریدند و سر بنده بی کلاه ماند،همین حس حسادت بود که به داد من رسید و کمک
کرد تا بتوانم با کمک لج و لجبازی و برخی ابتکارات دیگه این مرکب نازنین زرد قناری
رو تقسیم بر دو کنم و ابوی محترم طی یک حکم حکومتی و کاملاً رسمی دوچرخه را مربوط
به هر دوی ما اعلام نمودند.بزرگتر که شدم بعضی وقتها به نمرات همکلاسی های محترم و
درسخوان حسادت کردم و برای اینکه از آنها عقب نیفتم،طی اجرای یک پروسه و رقابت
کاملاً سالم،کتاب و جزوه های اون بنده های خدا رو دقیقاً در شب امتحان بی خبر و
اجازهء خودشون از توی کیف و کلاسورهاشون قرض می گرفتم و بنده های خدا دقیقاً شب
امتحان سرشون بی کلاه می موند!!!
باز هم که بزرگتر
شدم،هر وقت از طریق تلویزیون،چشمم به پلاژها و سواحل دریاهای بلاد کفر میفتاد و لنگ
و پاچه های روغن مالیده شدهء این شیاطین زمینی رو میدیدم و نگاه می کردم که دخترها
و پسرهای این ممالک بی دین و خالی از ولایت چگونه آزادانه و بدون خوف مامورین
زحمتکش امر به معروف و نهی از منکر چگونه دل می دهند و قلوه می ستانند،به مردم اون
کشورها حسودی می کردم.در دوران دانشجویی هم زمانی که با یکی از همکلاسی های مسیحی
هم خانه شدم و هر وقت که کشیش و روحانی کلیسای این دوست من برای عیادت و سر زدن به
خانهء ما میومد و از قضا بجای آنکه طلبکارانه سراغ وجوهات و خمس و زکات ما را بگیرد
با خودش کلی میوه و تنقلات می آورد،از اینکه می دیدم تا من و دوستم برای خرید نان و
چیزهای دیگه از خونه بیرون میریم،این حاج آقای روحانی علاوه بر طبخ غذای
خوشمزه،خانه را هم کاملاً آب و جارو کرده و حتی یک بار هم بی خبر من ماشین من را
کاملاً شستشو و مرتب کرده،هر وقت می دیدم که بر خلاف روحانیون ما که همیشه چشم به
چشم تو می دوزند تا سلام زورکی هم شده را از زبان شما بشنوند،این کشیش عزیز همیشه
خودش در سلام دادن پیشقدم می شود و…… به این دوست مسیحی هم خیلی حسادت می
کردم.بعدها در دوبی با یک خانوادهء انگلیسی همسایه شدم که تصویر ملکهء بریتانیا را
بزرگ قاب گرفته بودند و در اطاق پذیرایی خودشان گذاشته بودند و من از اینکه تا به
حال ملکهء کشورم را ندیده ام و اصلاً از وجود یا عدم وجود پر برکت ایشان بی اطلاع
هستم و فقط یک بار در یکی از سایت های اینترنتی یک عکس تمام قد آنهم با چادر و از
پشت سر در کنار همسر گرامی از ملکهء کشورم دیده ام حسابی به این خانوادهء انگلیسی
حسادت می کردم………..
خلاصه زندگی کم
مقدار من بسیار با حسادت سر شد و تا یادم میاد همیشه مشغول حسادت به یک کسی بودم
حسرت کسی رو می خوردم،ولی…..ولی این روزها حال و هوای حسادت های من سخت تغییر
کرده!!!چطور؟؟؟شاید باورتان نشود ولی من الان مدتیست که سخت مشغول حسدورزی به یک
کارگر افغانی هستم که در ساختمان روبروی منزل من مشغول بیل و کلنگ زدن است!!!مدتیست
که کارم شده از گوشهء پنجره بطور دزدکی و یواشکی ایشان را دید زدن و از ته دل آه
کشیدن!!!شب و روزهای زیادیست که هر وقت خودم را در مقابل آئینه و در حال تراشیدن
ریش و پشم می بینم،فوراً مدل ریش هایم را افغانی میزنم و خودم را در حال خالی کردن
کیسه های 50 کیلویی سیمان می بینم و سخت با این کارگر افغانی همزاد پنداری می
کنم!!!باورتان نمیشود؟تو رو خدا باور بفرمایید،شاید بخواهید بدانید که قصه از کجا
شروع شد؟براتون می گم.این حسادت شدید و اکید بنده به این کارگر افغانی دقیقاً از
همون روزی شروع شد که رقبای بازندهء ریاست جمهوری افغانستان به کاندیدای پیروز انگ
تقلب و کودتا و از این جور چیزها را زدند و حامد کرزای،یعنی همون بنده خدای مثلاً
پیروز اومدن جلوی دوربین رسانهء ملی و بدون اینکه بخواهند برای کسی خط و نشان بکشند
و تهدید کنند به حضور امت همیشه در صحنهء افغانستان عرض کردند که:خب دعوا نداریم
که!!!بازی از سر!!!من از حق خودم می گذرم و یه بار دیگه هم دوباره رای گیری
کنیم،حالا اگر کمیته مستقل نظارت بر انتخابات ولایتی افغان هم یک غلطی کرده و گفته
که مو هم لای درز این انتخابات نمیره،برای بابای خودش گفته!!!اگر توی دنیای به این
بزرگی،ما بین این همه رئیس جمهور و پادشاه و سلطان و….یک رئیس جمهور همسایه ای
آمده و پیشاپیش به ما تبریک پیروزی گفته،ایشان هم شکر خورده اند!!! آماده هستم تا
به رای ملت احترام بگذارم!!!…….
آقا به خدا همون
موقع مردیم از حسودی!!!فکر می کنید که قصهء حسادت بنده به همین جا ختم شد؟نخیر!!!
چند روز پیش هم دوباره سر و کلهء این جناب حامد کرزای در مراسم افتتاحیهء یک مرکز
فیبر نوری اینترنت پیدا شد و در حالی که اشک شوق می ریخت گفت:آرزوی من این است که
روزی تمام ولایات این کشور(منظورشون اون کشور بود البته نه این کشور)به اینترنت پر
سرعت در حد اروپا مجهز بشن!!!…..باز دوباره بنده دق کردم از حسودی!!!حالا فکر می
کنید که قصه همین جا ختم شد؟نخیر!!! همین دو سه روز پیش بود که همین آدم خیر ندیده
که تمام تعادل روحی من رو به هم زده و در حسرت یک کارگر افغان بودن هم مرا در کف
نهاده است، به گروه مسلح طالبان که فجیع ترین و مخوف ترین عملیات تروریستی رو در
تاریخ جهان انجام داده پیغام میفرسته که:آقایان خیلی محترم،ما همه هموطن و مال یک
کشور هستیم،بهتر نیست اختلافات رو کنار بگذاریم و بیایم مثل دو تا برادر در کنار
همدیگه زندگی کنیم و بحث های سیاسی رو بزاریم بجای پشت خاکریز و سنگر،در پشت میزهای
گفتگو حل کنیم؟؟؟اصلاً هم بهشون نگفت که بزودی دچار قهر و عذاب الهی می گردید و هر
که با حامد درافتاد ور افتاد!!!…..
خلاصه این روزها
تمام وقت من به این می گذره که خودم رو توی عالم رویا،به جای محمد اقبال،همین عملهء
افغانی ببینم و به اون بیل و کلنگ توی دستش،به اون فرغون پنچرش،به همون اطاقک نیمه
ساختهء بدون سقفش و به همه چیزش حسادت کنم و غبطه بخورم که ای کاش من یه عملهء
افغانی آواره بودم و در این شب های یخبندون توی یه اطاق نصفه کاره زندگی می کردم
ولی،رئیس جمهور باشعوری مثل حامد کرزای داشتم و هر روز خدا خدا می کنم که حالا
حالاها کار ساختمون روبروی ما تموم نشه و من از دیدار این آرزوی مجسم خودم محروم
نشم….
پی نوشت1:روزگار رو
ببین که حسرت کی ها رو می خوریم؟؟؟
پی نوشت2:افغانی هم
نشدیم بدشانسی!!!